شمارهٔ ۳۹۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو مست من ز خمار شبانه برخیزد
هزار فتنه و شور از زمانه برخیزد
چو تیر جور نهد بر کمان ز میدانش
هزار کشته برای نشانه برخیزد
نشان من به خیال میان او گم باد
بود خیال دویی از میانه برخیزد
ز تف خون دلم بس که نم رود بالا
گیاه محنتم از بام خانه برخیزد
بود بهانه منع نظاره برقع زلف
خوش آن زمان که ز پیش این بهانه برخیزد
اثر نماند ز من زان نشست شعله آه
ز خس چو سوخته شد کی زبانه برخیزد
گمان مبر که چو گردد وجود جامی خاک
به هیچ بادی ازین آستانه برخیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حالتی خمار و مستی اشاره دارد که در آن شور و فتنهای از دنیای بیرون برمیخیزد. او از کشتهشدنها و نشانهها سخن میگوید که به خاطر تیرهای جور زمانه رخ میدهند. شاعر همچنین به خیال و نشانههای عاشقانه اشاره میکند و از تاثیر درد دل خود بر زندگیاش میگوید، که همچون گیاهی از بام خانه رشد میکند. او به بهانههایی که مانع ملاقات و دیدار میشود، میپردازد و از اثرات سوزش دلش بر جانش سخن میگوید. در نهایت، شاعر اشاره میکند که حتی اگر وجود او به خاک تبدیل شود، هیچ بادی نمیتواند او را از آستان عشق دور کند.