شمارهٔ ۴۰۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
جان بخشد از لب کشته را وانگه به خون فرمان دهد
خون خواری آن شوخ بین کز بهر کشتن جان دهد
خاکم پس از فرسودگی ریزید در میدان او
باشد سمند خویش را روزی بر آن جولان دهد
جانم فدای ساقیی کو آشکارا می خورد
وان دم که دور ما رسد خونابه پنهان دهد
گر سایه بر خار افکند آن گل عذار غنچه لب
آن خار شاخ گل شود بر غنچه خندان دهد
هر تیر کان شوخ افکند بر صید با صد ذوق دل
گاهش چو جان در برکشد گه بوسه بر پیکان دهد
چون دست ندهد وصل او دور از رقیب تندخو
آن به که عاشق خویش را خو با غم هجران دهد
گردی شد از راهش زیان در چشم جامی وین زمان
آرد به دامن ها گهر از دیده تا تاوان دهد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عشق و غم ناشی از دوری معشوق میپردازد. او از عشق و زیبایی معشوق صحبت میکند و به تصویر کشیدن حسرت و آرزوی وصال میپردازد. همچنین به تضاد بین لذت عشق و درد فراق اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند باعث شادی و اندوه همزمان شود. شاعر به زیبایی طبیعت و تأثیر آن بر عشق نیز اشاره میکند و در نهایت احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق و غم جدایی بیان میکند.