شمارهٔ ۴۰۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گفتم از تو بر دلم هر دم کم از صد غم مباد
زیر لب خندید و گفتا بیش باد و کم مباد
گفتمش سررشته کارم شد از زلف تو گم
گفت کار کس چنین آشفته و در هم مباد
گفتمش بهر تو می ریزم ز مژگان در اشک
گفت یارب هرگز این ابر کرم بی نم مباد
گفتمش شد قامتم چون حلقه اشکم چون نگین
گفت جز حرف وفایم نقش این خاتم مباد
گفتم از هجران نباشد ماتمی جانسوزتر
گفت بر جان محبان داغ این ماتم مباد
گفتمش دارم دلی پر درد بی پیکان تو
گفت یارب هیچ کس را درد بی مرهم مباد
گفتم از عشق تو خالی نیست در عالم کسی
گفت جامی هر که عاشق نیست در عالم مباد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده با معشوق خود به گفتگو میپردازد و از درد و غم ناشی از عشق و دوری از او سخن میگوید. او میگوید که لحظهای از غم دوریاش کم نمیشود و معشوق در پاسخ میگوید که این غم همیشه وجود خواهد داشت. گوینده از مشکلات و آشفتهحالیهایش بر اثر عشق و زلف او میگوید، و معشوق به او میگوید که این درد و رنج بخشی از عشق است. همچنین، گوینده از اشکهایش و تأثیر عشق بر جسم و روحش سخن میگوید، و معشوق به او یادآوری میکند که درد عاشقی در زندگی همه وجود دارد. در نهایت، هر دو به عشق و تعلق خاطر به یکدیگر اشاره میکنند و بر این اعتقادند که عشق واقعی حقیقتی اجتنابناپذیر است.