شمارهٔ ۴۱۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وقت گل زان گونه کز گل سبزه تر میدمد
کشته آن غمزه را از خاک نشتر میدمد
میزند تیغ قدت در باغ با سرو سهی
بید را زان رو به جای برگ خنجر میدمد
کس نیابد بوی راحت از دل محنت کشم
آری آن ریحان ازین ویرانه کمتر میدمد
مردم چشمم خیال خواب چون بندد دگر
کز خیال آن مژه خارش ز بستر میدمد
کی شود پاک از گیاه غم مرا کشت امید
کِش ز یک جا میکَنَم صد جای دیگر میدمد
از فسون خوان شد فزون سوز من آن دمها که او
بر دل من میدمد گویی در اخگر میدمد
زنده شو جامی که جانبازان تیغ هجر را
از فروغ روی جانان صبح محشر میدمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ احساسات عمیق و دردناک عاشقانه است. شاعر به زیبایی گل و جوانی اشاره میکند و از غم و رنجی که عشق به او میدهد، سخن میگوید. او میگوید که زیبایی عاشقش مانند گلی است که در دلش میدمد، اما غم و درد ناشی از فراق او همواره با اوست. شاعر به تصویری از باغ و طبیعت اشاره میکند که در آن عشق و فراق، جملگی درهم تنیدهاند. او همچنین به خیال و خوابهایش دربارهٔ معشوقهاش اشاره میکند و از شعلهور شدن آتش عشق سخن میگوید. در نهایت، خواهان زنده شدن و رهایی از غم هجران است.