شمارهٔ ۴۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
رحمی بده خدایا آن سنگدل جوان را
یا طاقتی و صبری این پیر ناتوان را
بختم جوان و عقلم پیر است لیک عشقش
آورده زیر فرمان هم پیر و هم جوان را
گر زرد شد گیاهی در خشکسال هجران
پژمردگی مبادا آن تازه ارغوان را
خون می رود ز چشمم آن بخت کو که بینم
سروی نشسته بر لب این چشمه روان را
زاهد به کنج محراب آورده روی طاعت
عاشق گرفته قبله آن طاق ابروان را
محمل مبند امروز ای ساربان جانان
کز آب چشم ما شد ره بسته کاروان را
جامی ز عشق خوبان گر گفت توبه کردم
این نکته بشنو از من زنهار مشنو آن را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خدا درخواست رحم و کمک میکند تا به جوانی سنگدل و به پیر ناتوان طاقت و صبری ببخشد. او اشاره میکند که عشق جوانی عقل او را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر متوجه میشود که در دوران جدایی، گیاهان پژمرده میشوند و او نمیخواهد که زیباییها از بین بروند. احساس عاطفی او به جایی رسیده که از چشمش اشک میریزد و به وضعیت بخت و اقبال خود میپردازد. زاهدان فقط به عبادت مشغولند اما عاشقان دل در گرو معشوق دارند. شاعر از ساربان (راننده قافله) میخواهد تا امروز محمل نبندد، زیرا اشک او مسیر کاروانش را بسته است. در انتها، او هشدار میدهد که اگر کسی از عشق خوبان توبه کند، باید گوش به این نصیحت ندهد.