شمارهٔ ۴۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
دو هفته شد که ندیدم مه دو هفته خود را
کجا روم به که گویم غم نهفته خود را
درآ ز خواب خوش ای بخت بد مگر بگشایم
به روی همچو مهش چشم شب نخفته خود را
خدای را مکن ای باغبان مضایقه چندان
که یک نظاره کنم باغ نوشکفته خود را
رمید دل ز من از زلف دام نه که نخواهم
به جز شکار تو مرغ هوا گرفته خود را
ز هر چه غیر تو خالی ست دل بیا و بیار
حریم منزل از گرد غیر رفته خود را
مریز اشک من ای چشم خون گرفته که خواهم
کنم نثار رهش این در نسفته خود را
همین بس است به او نامه جامیا که نویسی
به خون دل سویش این دردناک گفته خود را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و دوری محبوبش سخن میگوید. او مدت دو هفته است که محبوبش را ندیده و نمیداند به کجا برود و چه بگوید. شاعر به بخت بدش شکایت میکند و آرزو دارد که از خواب بیخبری بیدار شود تا چهره محبوبش را ببیند. او از باغبان میخواهد که اجازه دهد یکبار باغ محبوبش را تماشا کند. دل او از بودن در دنیای غیر محبوب خسته شده و فقط به دنبال اوست. شاعر از چشمانش میخواهد که اشک نریزد، زیرا میخواهد این احساسات را به محبوبش نثار کند. در پایان نیز اشاره میکند که باید به محبوبش نامهای بنویسد که نشاندهنده درد دلش باشد.