نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۷ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر

ما را نباشد غیر تو دل در تمنای دگر

صد خوب پیش آید مرا خاطر نیاساید مرا

زینها چه بگشاید مرا چون عاشقم جای دگر

نی ره مرا در خانه ای نی جای در کاشانه ای

هر لحظه چون دیوانه ای گردم به صحرای دگر

بگداخت از غم جان و تن چندان نخواهم زیستن

می بین به رحمت سوی من امروز و فردای دگر

از من چه پرسی این و آن خواهی بخوان خواهی بران

محکوم فرمانم به جان نبود مرا رای دگر

ای فاخته دل می نهی بر قامت سرو سهی

گویی نداری آگهی از قد و بالای دگر

جامی نخواهد از تو دل زیرا که در چین و چگل

همچون تو ای پیمان گسل نبود دلارای دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق عاشقانه‌ای است که شاعر در عید و روزهای دیگر دارد. او در این ایام تنها در فکر معشوق خود است و هیچ چیز و کسی دیگر را نمی‌بیند. هر چه زیبایی و خوبی بیاید، دل او آرام نمی‌گیرد و در جستجوی معشوق خود ناامید است. شاعر از غم و اندوهی که در دل دارد، به شدت رنج می‌برد و خواستار توجه و رحمت محبوبش است. او به دیگران اهمیت نمی‌دهد و فقط به عشق خود فکر می‌کند. در نهایت، او با تأکید بر یکتایی معشوقش، به هیچ کس دیگر جز او اهمیت نمی‌دهد و ارتباطات اجتماعی را بی‌ارزش می‌داند.