شمارهٔ ۴۴۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شد به زلفش دل شکسته اسیر
رب سهل علیه کل عسیر
صبر اندک غم فراوان است
آنچه دارم من از قلیل و کثیر
پیر من خم باده کهن است
مستفیضم ز فیض باطن پیر
رفتی از چشم و حاضر است خدای
که نیی غایبم ز پیش ضمیر
وعده بوسه با دهان مفکن
بر من خسته کار تنگ مگیر
بنده جامی اگر کشد پیشت
تحفه جان به لطف خود بپذیر
نیست بر طبع نازکت پنهان
نکته «تحفة الفقیر حقیر»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی به معشوقه و همچنین تجربههای زندگی و زحمتها صحبت میکند. شاعر در خط اول بیان میکند که دلش در دام زلف معشوق گرفتار شده است و این عشق برایش آسان نیست. سپس اشاره میکند که صبرش کم و غمهایش زیاد است. او در ادامه به پیری اشاره میکند که به او فیض و wisdom میبخشد. شعر همچنین به حضور خداوند در ذهن انسان و این که او هرگز از دل دور نیست اشاره دارد. شاعر از معشوق میخواهد که با او مهربان باشد و هدیههایی که به او میدهد را با لطف بپذیرد، و در نهایت به فقر و حقارت خود توجه میکند و این نکته را یادآوری میکند که عشق و محبت هیچگاه پنهان نخواهد ماند.