نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۸ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای ز مشکین طره ات بر هر دلی بند دگر

رشته جان را به هر موی تو پیوند دگر

زلف تو یارب چه زنجیر است کز سودای او

هر زمان دیوانه می گردد خردمند دگر

چون رهد مسکین دلم زان جعد خم در خم که هست

هر خمی صد حلقه و هر حلقه ای بند دگر

گر پدر خورشید و مادر ماه باشد فی المثل

بر زمین ناید به خوبی چون تو فرزند دگر

تا سماع قول مطرب داد پند من حکیم

خوش نمی آید که دارم گوش بر پند دگر

محتسب سوگندم از می داد و وقت گل رسید

وه که می باید شکستن باز سوگند دگر

دل گرفت از خانقه جامی ره میخانه پرس

تا پی معشوق و می گیریم یک چند دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و جاذبه موهای معشوق خود سخن می‌گوید و بیان می‌کند که هر موی او مانند بندی بر دل‌هاست که روح را به خود می‌کشاند. زلف‌های او مانند زنجیری هستند که دیوانه‌ای را به خود می‌خوانند و از عقل و خرد او می‌کاهند. شاعر همچنین به مقایسه‌ی معشوق خود با خورشید و ماه می‌پردازد و می‌گوید که هیچ کس به اندازه‌ی او بی‌نظیر نیست. او از گوش سپردن به نصیحت‌ها و پندهای حکیمانه بیزار است و در برابر وسوسه‌ی می و عشق تسلیم می‌شود. در نهایت، شاعر به میخانه اشاره می‌کند و از دل‌تنگی خود برای معشوق می‌گوید و از جستجوی عشق و می صحبت می‌کند.