نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خطی ست بر گل رویت ز مشک تر مسطور

که باد آفت چشم بد از جمال تو دور

به ملک حسن سلیمان تویی و لب خاتم

به گرد خاتم تو صف کشیده مشکین مور

خمار چشم تو دارم ز جام لعل لبت

به یک دو جرعه ببخشای بر من مخمور

تو در میان و برای تو هر شبی گردان

فلک به گرد زمین با هزار مشعل نور

مجوی شیوه رندان ز شیخ شهر که نیست

ز ذوق دردکشان بهره مند مست غرور

حریم میکده خوش مامنی ست کو رضوان

که خاکروبی این در کند به گیسوی حور

به دور عاطفت شاه می کشد جامی

ز جام ساقی بزم صفا شراب طهور

سپهر مرتبه سلطان ابوسعید که شد

سرای ملک ز معمار عدل او معمور

صدای نوبت جاه و جلال او بادا

درین مقرنس زنگار خورد تا دم صور

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و از نمادهای مختلف برای توصیف او استفاده می‌کند. شاعر بر وجود خطی زیبا بر چهره معشوق تأکید می‌کند که از جنس مشک است و بیان می‌کند که چشم‌بد از زیبایی او دور است. او معشوق را به حسن سلیمان و لب‌هایش را به لعل تشبیه می‌کند. شاعر همچنین به حال خود که به خاطر زیبایی معشوق مست و خمار شده، اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که بر او ببخشاید. شاعر به قاعده‌ای در زندگی و عشق اشاره دارد که سرنوشت و آسمان نیز به دور او می‌چرخند. همچنین به عیش و نوش در میکده و جایگاه خوشبختی اشاره شده است. در نهایت، شاعر به مقام و جلال یکی از پادشاهان، ابوسعید، اشاره می‌کند و آرزو می‌کند که صدای او تا روز قیامت در جهان طنین‌انداز باشد.