نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عمری ست نور چشم جهان بین ماست یار

بی نور مانده چشم جهان بین کجاست یار

بر خاک ره چو سایه فتادیم و هم چنان

خورشید اوج کنگره کبریاست یار

دردی جداست همدم هر تار موی من

تا با رقیب همدم و از من جداست یار

یک جا نکرد با من بی خان و مان مقام

با من درین مقام ندانم چراست یار

چون تیره شد ز ظلمت هجران شبم چه سود

کز چهره صبح دولت اصل صفاست یار

گفتم به وعده راست نیی رنجه شد ز من

یاری نباشد اینکه برنجد ز راست یار

جامی تو وصل خواستی از یار و او فراق

گر عاشقی مخواه به جز آنکه خواست یار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق، دوری و تنهایی است. شاعر به یاری که نور چشمش و آنگاه به یاد اوست، اشاره می‌کند و از غم و درد جدایی سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که در نبود یار، چشمانش تاریک و جهان بی‌معناست. شاعر در پی لحظات وصال است و از سختی‌های عشق و جدایی صحبت می‌کند. در نهایت، عشق را به عنوان یک آرزو و حقیقتی می‌بیند که نمی‌تواند از آن فرار کند.