شمارهٔ ۵۰۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای کرده بر هلاک من از اهل عشق نص
جان در تنم ز شوق تو کالطیر فی القفص
بس دلکش است قصه خوبان و زان میان
تو یوسفی و قصه تو احسن القصص
گر صاحب فصوص بدیدی لب تو را
در حکمت مسیح نوشتی هزار فص
بی نسبت است بحث مساوات با سگت
کس نیست بر در تو ازو مطلقا اخص
گفتی چو عزم رخصت پابوس کردمت
یا صاحب العزیمة ایاک والرخص
کم جام غصه ای که ز لعلت نمی خورم
قد مت کم تجر عنی هذه الفصص
تیغ تو بهر قتل کسان نص قاطع است
جامی چگونه سر کشد از مقتضای نص
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و جذبهای عمیق نسبت به محبوب میپردازد. شاعر خود را در حالتی از شوق و محبت به تصویر میکشد و محبوب را به عنوان شخصی خاص و بینظیر معرفی میکند، مانند یوسف که داستانش بهترین داستانهاست. او اشاره میکند که حتی اگر حکمت عمیقی در لبهای محبوب نهفته باشد، ارزش آن فراتر از بحثهای معمول است. همچنین، اشاره میشود که در برابر عشق او، هیچکس قابل مقایسه نیست و او از رخصتهای معمول در عشق دوری میکند. در نهایت، شاعر با ارقام غصه و درد ناشی از این عشق درگیر است و در عین حال، احساس خطر و آسیبپذیری را در برابر سلاح عشق محبوب خود نشان میدهد.