شمارهٔ ۵۳۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق
به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق
تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ
ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق
بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم
چو میزبان توانگر به میهمان مشتاق
به نام دلکش تو کارزوی جان من است
دلم چو گوش بود گوش چون زبان مشتاق
بر این شکسته افتاده کی کنی سایه
همای سدره نباشد به استخوان مشتاق
منم به خانه خود غایب از سگان درت
مسافری به ملاقات دوستان مشتاق
به خوابگاه سگانت کشید جامی رخت
چو آن غریب که آید به خان و مان مشتاق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به عشق و longing (آرزو) اشاره دارد. شاعر با بیانی پر احساس از حسرت و اشتیاق خود برای حضور محبوب سخن میگوید. او به شدت خواهان دیدار و نزدیکی به معشوق است و تمام جهان را مشتاق وجود او میبیند. شاعر از حال و روز خود میگوید که مانند میهمانانی مشتاق، در انتظار ورود محبوب است و آرزو دارد برای او مانند یک میزبان گرامی، از او پذیرایی کند. این اشعار حاکی از عشق عمیق و دلشکستگی ناشی از جدایی است.