شمارهٔ ۵۵۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درین مقرنس زنگارگون مینا رنگ
بر آبگینه ارباب همت آید سنگ
نهاد چرخ مقوس کج است همچو کمان
ازان نشسته به خاکند راستان چو خدنگ
کسی که گام درین بحر می زند پی کام
به کام می رسد آخر ولی به کام نهنگ
مبین غزاله گردون و مهر او هر صبح
که شب به کین تو خواهد گرفت شکل پلنگ
محیط دور افق گرچه قاف تا قاف است
بود چو دایره میم بر دل ما تنگ
زکس نمی شنوم بوی انس کاش افتم
برون ز مسکن مانوس خود به صد فرسنگ
به شهر نیست نوایی خوش آنکه راست کند
درای محمل جامی سوی حجاز آهنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیفاتی شاعرانه از طبیعت و زندگی است. شاعر به زیباییهای دنیا و همچنین به سختیهای زندگی اشاره میکند. او از زیباییهای آسمان و گردونهی آن صحبت میکند و میگوید که اگرچه دنیا زیباست، اما مشکلات و سختیها هم در آن وجود دارد. شاعر به این نکته اشاره میکند که به دنبال آن چیزی است که او را به خوشبختی برساند، اما ممکن است در نهایت به زیباییهای ظاهری، مانند دلفینی در میان دریا، برسد. او همچنین به تنهایی و دوری از محیطهای آشنا اشاره میکند و آرزو میکند که به جایی برود که در آن احساس راحتی کند. در نهایت، او از نبود صدای خوش و آرامش در شهرش شکایت دارد و به دنبال مسیرهایی جدید برای یافتن آرامش و خوشبختی است.