شمارهٔ ۵۶۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل
المرء لایزال عدوا لما جهل
تکفیر کرد پیر مغان را وگر برد
بویی ز کفر او شود از دین خود خجل
محضر به خون اهل صفا می زند رقم
این رقعه بر جهالت او بس بود سجل
آیین صدق و رسم مروت نه کار اوست
از طبع منحرف مطلب خلق معتدل
ساقی بیا که ذکر کدورت کدورت است
تا هست مهل باده صافی ز کف مهل
آن جام می بیار که از لوح اعتبار
سازد غبار هستی موهوم مضمحل
باشد که مرتفع شود از آفتاب می
آثار ظلمتی که نماید ز مد ظل
جامی به بزم پیر مغان بار خواست دوش
نگسسته دل هنوز ز پیوند آب و گل
مستی زد این ترانه به آواز چنگ و گفت
یا طالب الوصول تجرد لکی تصل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نقدی بر کسانی است که به اسرار و رازهای دل اهل عشق و عرفان طعنه میزنند و به دلیل جهل خود، دشمنی میورزند. شاعر به طعنه به شیخ شهر اشاره میکند که پیر مغان را تکفیر کرده و در واقع خود را به دردسر میاندازد. او به نادانی و جهل اهل مدعی اشاره دارد که از آگاهی و درک واقعی دور هستند. شاعر همچنین به دعوت از ساقی میپردازد تا بادهای صاف بیاورد که مشکلات و کدورتها را از میان ببرد. او میخواهد که با نوشیدن می، غبار وجود و مادیات از افکارش زدوده شود و به نور آگاهی دست یابد. در نهایت، شاعر بر این باور است که تنها با رهایی از قید و بندهای دنیوی و خودسازی میتوان به حقیقت و اهداف عالی رسید.