نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دیدم تو را و رفت ز دست اختیار دل

آری ز دست دیده خراب است کار دل

هر نخل آرزو که نشاندم ز قد تو

در باغ جان نداد بری غیر بار دل

ترکی ست چشم مست تو کز ابرو و مژه

تیر و کمان کشیده به قصد شکار دل

دل سوخت ز آتش غم و پیکان به سینه ماند

هم یادگار تیر تو هم یادگار دل

دل دادمت که گر بودش بی قراریی

از جور روزگار شوی غمگسار دل

تو غمگسار ناشده بردی قرار ازو

با تو چنین نبود ز اول قرار دل

جامی به پرده دل خود ساخت جای تو

یعنی درون پرده تویی رازدار دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن می‌گوید. او از تاثیر عمیق نگاه و زیبایی معشوق بر دلش و از بی‌اختیاری‌اش در برابر این عشق صحبت می‌کند. نخل آرزوهایش، که به خاطر وجود معشوق رشد کرده است، بدون ثمر مانده و دلش به خاطر دردهای عشق سوخته است. شاعر در نهایت به رابطه خاص و نزدیکش با معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که درون دلش، رازهای زیادی درباره عشق و دلتنگی‌اش دارد.