شمارهٔ ۶۰۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
سینه شکافم هر سحر کاید صبا زان منزلم
باشد خورد زین رهگذر یک لحظه بادی بر دلم
چشمم ز خوبان خون فشان دل همدم آه و فغان
طبع بلاجو هم چنان باشد بدیشان مایلم
هستم ز مرغ بسته پر در دام زلفش بسته تر
بسم الله اینک تیغ اگر خواهد همین دم بسملم
زینسان که آید دمبدم زین چشم طوفان بار نم
مشکل رسد از موج غم کشتی به سوی ساحلم
نبود زبان گویا مرا جز بهر ناله چون درا
ای کاش ازین محنت سرا گردون ببندد محملم
جانم ز جانان نگسلد پیوند پیمان نگسلد
تا رشته جان نگسلد دستش ز دامان نگسلم
جامی صفت رفتم فرو در لای خم بی لعل او
دستی به من ده ای سبو تا پا برآید از گلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عواطف و احساسات عمیق عاشقانه و غم و اندوه شاعر است. شاعر از درد و رنج جدایی از معشوق صحبت میکند و به زلف و زیبایی او اشاره دارد. او خود را در دام عشق حس میکند و از آتشی که در دل دارد شکایت میکند. با توصیفاتی شاعرانه، احساس ناامیدی و جدایی تا جایی پیش میرود که میگوید جانش به جانان پیوند نخواهد خورد و حتی اگر محنت و مشکلات وجود داشته باشد، باز هم دست از عشق برنداشته و به امید وصال معشوق خواهد ماند. در پایان، شاعر از سبویی میخواهد تا به او کمک کند تا از درد و غم رهایی یابد.