شمارهٔ ۶۰۵ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بنمای ساعد ز آستین آن دم که خواهی بسملم
چون خواهیم خون ریختن باری به دست آور دلم
فارغ دلان را ده فروغ ای شمع مجلس بعد ازین
کین شعله های آه بس شبها چرا محفلم
جان مرغ طرف بام تو من می طپم بر خاک ره
عیسی دمی کو تا کند مرغی دگر ز آب و گلم
تو بار ره بستی و دل خود را ز طرف محملت
ناله کنان آویخته یعنی درای محملم
عمریست بیمار توام در کشتنم تعجیل کن
زیرا که غیر از تیغ تو نبود شفای عاجلم
چشمت به انبازی لب نقد دل از من می برد
آن در کمین بنشسته خوش وین کرده افسون غافلم
گفتی که جامی بگسل از فتراک من دست هوس
گر رشته جان بگسلد من دست از آنجا نگسلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عاطفی و پر احساس، به بیان عاشقانه و دردهای درونی شاعر میپردازد. شاعر از معشوق خود میخواهد که در moment مناسب، او را به عشق خود بسوزاند و به احساساتش پاسخ دهد. او به شمع مجلس تشبیه میکند که بعد از این، باید روشنایی عشق را به دل فارغدلها بیاورد. شاعر در تضاد با درد و رنجی که از فراق معشوق میکشد، از او میخواهد که تعجیل کند و جانش را با سلاح عشق نجات دهد. در نهایت، او به حال و هواي عاشقانهاش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر جانش از عشق معشوق جدا شود، هیچگاه از آنجا دور نخواهد شد.