نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۲۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

عشق به کشور وفا داد نوید شاهیم

نوبت شاهیم بود ناله صبحگاهیم

گر به فراغت از توام طعن گنه زند کسی

چهره به خون نگار بس حجت بی گناهیم

جز تو نخواهم از جهان آرزوی دگر ولی

خواهش من چه فایده چون تو همی نخواهیم

دعوی مهرم ار کنی روشنم از کجا شود

دل چو به صدق این سخن می ندهد گواهیم

تو شهی و بتان سپه سر چه کشم ز بند شه

من که به ربقه وفا بنده هر سپاهیم

حرفی اگر زنم رقم حال درون خون شده

از سر خامه چون چکد سرخ شود سیاهیم

لابه کنی که جامی از تاب غمم چگونه ای

تاب غم تو فی المثل تابه و من چو ماهیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و وفاداری به میهن و معشوق اشاره دارد. شاعر از احساسات عمیق خود در مورد کشور و محبوبش سخن می‌گوید و اذعان می‌کند که اگر از او دور باشد، عذاب و ناله‌ای در دلش به‌وجود می‌آید. او تأکید می‌کند که عشق به معشوقش برایش اولویت دارد و هیچ آرزویی جز او نمی‌خواهد. همچنین بیان می‌کند که هر اقدامی که انجام دهد، نتیجه‌ای نخواهد داشت مگر اینکه محبوبش نیز او را بخواهد. در پایان، شاعر به غم و اندوهی که نتیجه‌ این عشق است اشاره می‌کند و آن را با تابش ماه مقایسه می‌کند.