شمارهٔ ۶۱۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که وصل تو را از خدای می خواهم
بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم
به مهر روی تو با دیده ستاره فشان
نشسته شب همه شب در نظاره ما هم
خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دل
نوید دولت وصلت دهند ناگاهم
گذشت عمر و نیامد به چنگم آن سر زلف
ببین درازی امید و عمر کوتاهم
اگر نه خانه کنم همچو کوهکن در سنگ
به بام و در فتد آتش ز شعله آهم
غلام پیر مغانم که فیض عامش ساخت
به یک دو جام ز انجام کارآگاهم
مگو به عشوه کزین خاک در برو جامی
که من سگان تو را کمترین هواخواهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing شاعر به معشوق است. شاعر از معشوق درخواست میکند که به او نزدیک شود و به جستجوی وصل او پردازد. او با امید به روزی که معشوقه را در کنار خود بیابد، از بیخبری و غم فاصلههای بینشان سخن میگوید. همچنین به تب و تاب و دلتنگیهایش اشاره کرده و عشق به معشوق را بالاترین درجه از ارادت و عشق میشمارد. شاعر در نهایت خود را در مقام یک عاشق فداکار معرفی میکند که به عشق معشوق هرگز تن نمیدهد و همواره به او وفادار باقی میماند.