شمارهٔ ۶۴۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شدهام
ز قحط آب چمن چون شود چنان شدهام
زمان وصل تو چون زود همچو برق گذشت
ز نوک هر مژه من ابر خونفشان شدهام
ز بس که گشتهام از فکر آن میان باریک
ز چشم مردم باریکبین نهان شدهام
سموم هجر توام پی بر استخوان نگذاشت
پی سگان درت مشتی استخوان شدهام
بر آستان تو آمد سریر عزت من
بر آستان که کم از خاک آستان شدهام
طفیل خیل سگانم تفقدی میکن
به کوی تو دو سه روز که میهمان شدهام
مگو که پیر شدی ترک عشق گو جامی
که من به عشق تو پیرانهسر جوان شدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و رنج شاعر از جدایی معشوق است. او احساس ناتوانی کرده و به خود میگوید که از دوری معشوق مانند چمن در خشکی آب، پژمرده شده است. زمانی که به وصال رسید، به سرعت گذشته و او از شدت احساساتش، اشکهایی چون ابر خون فشان از چشمانش سرازیر شده است. او به خاطر فکر کردن به معشوق، حالتی ناامید و پنهان پیدا کرده و به شدت تحت تأثیر سموم جدایی قرار گرفته است. شاعر همچنین ابراز میکند که در نزدیکی معشوق، خود را در مقام پایینتری میبیند و به آنجا آمده تا مانند سگان او، در کنار او باشد. در نهایت، او به عشق معشوق اشاره میکند و میگوید که این عشق، او را هرچند که پیر شده، هنوز جوان نگاه داشته است.