شمارهٔ ۶۷۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز زلف تو رگی با جان و دل پیوسته می بینم
ولی سررشته امید ازو بگسسته می بینم
عنان دل نمی بینم به دست خویشتن زان دم
که گرد گل تو را از سنبل تردسته می بینم
قدم لام است و بالایت الف زان دوست می دارم
بلا را کاندرو لام و الف پیوسته می بینم
به سینه زخم تیغت تا فراهم آمد از مرهم
در شادی و راحت بر دل و جان بسته می بینم
چنان شد گرمرو گلگون اشک امشب که پیش او
براق برق سیر آه را آهسته می بینم
بیا ای مرهم راحت که از تیغ فراق تو
جگرها چاک و دلها ریش و جانها خسته می بینم
کجا رستن توانی جامی از شوخی که زلفش را
کمند گردن مردان از خود رسته می بینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس عمیق خود نسبت به محبوب سخن میگوید. او به پیوند عاطفی و روحیاش با زلف محبوب اشاره میکند و با وجود این پیوند، از ناامیدی خود نیز صحبت میکند. دلش را در دستانش نمیبیند و گویی تحت تأثیر زیبایی محبوب، غرق در عشق و درد است. شاعر از زخمها و رنجهای ناشی از دوری محبوب سخن میگوید و خواهان رسیدن به آرامش و مرحم برای دل خستهاش است. در نهایت، تصویرسازیهای زیبا و احساسی او، عمق عواطف عاشقانهاش را به نمایش میگذارد.