شمارهٔ ۶۹۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر زمانت پیش چشم خود تخیل میکنم
یک به یک اسرار حسنت را تامل میکنم
چون بدین خوبی که هستی نقش میبندم تو را
میشوم حیران که بیتو چون تحمل میکنم
نام تو گفتن نیارم فاش مقصودم تویی
گر حدیث سرو یا افسانهٔ گل میکنم
چون زنی تیغم که جان ده بهر تیغ دیگر است
نه برای جان اگر ناگه تعلل میکنم
میروم دامن کشان با دلق رنگین از شراب
در صف دُردیکشان عرض تجمل میکنم
سر عشق از دفتر گل خواندنم دستور نیست
فهم آن معنی ز گفتوگوی بلبل میکنم
گفتمش جامی اسیر توست گفتا آگهم
لیک بهر طعن بدگویان تغافل میکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأمل در زیبایی و جذابیت محبوبش میپردازد. او با تصویرسازی از محبوب، حیرانی خود را از نبود او بیان میکند و نام او را با صراحت نمیبرد. شاعر همچنین میگوید که در عشق به محبوبش، با وجود درد و رنج، از زیباییها لذت میبرد و در عین حال به طعنههای دیگران توجهی نمیکند. او به گونهای بیان میکند که احساساتش فراتر از کلمات و توصیفهاست و راز عشق را نمیتوان به سادگی فهمید.