نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می روم

بی تو بر من شهر تنگ آمد به صحرا می روم

تا تو رفتی از برم با کس ندارم الفتی

گرچه باشد صد کسم همراه تنها می‌روم

هیچ جای از وحشت تنهاییم نبود ملال

مونس جانم خیال توست هر جا می روم

پا به زنجیر بلا هر سو طلبگار توام

عاشق ویرانه ام زنجیر بر پا می روم

فی المثل گر زیر پای من بود گل یا حریر

گر نه سوی توست ره بر خار و خارا می روم

در سلوک عشق تو هیچم نگیرد پیش راه

در تجرد گام بر گام مسیحا می روم

گفتم ای جان رو که بی جانان نخواهم زندگی

گفت جامی صبر کن امروز و فردا می روم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساس تنهایی و longing خود را ابراز می‌کند. او به صحرا می‌رود تا از سبک و سنگینی زندگی شهری دور شود، اما حضور محبوبش را در هر جا حس می‌کند. با رفتن محبوب، او دیگر هیچ کس را ندارد و حتی اگر صد همرا ه داشته باشد، هنوز تنهاست. او با زنجیرهای عشق و درد خود را محصور کرده و در جستجوی محبوبش هر موانعی را تحمل می‌کند. شاعر عشق را محور زندگی خود می‌داند و تأکید می‌کند که بدون محبوبش، زندگی برایش بی‌معناست. در نهایت، او به صبر و انتظار برای دیدار محبوبش اشاره می‌کند.