شمارهٔ ۷۳۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای با لب تو طوطی شیرین زبان زبون
کردی عنان ز پنجه سیمینبران برون
با حسن التفات تو معتاد گشته ام
بر ما مکن عبور تغافل کنان کنون
گر بشکنی به سنگ ستم حقه دلم
جز گوهر نیاز نیابی در آن درون
لب تشنه می روم ز غمت گرچه میرود
بر رویم از دو دیده پرخون عیان عیون
خواهی دلا بپای کنی خیمه مراد
زان مو طلب طناب وز آن قد ستان ستون
در ملک عشق منصب عالی و دون بسیست
نیکان نموده میل به عالی بدان به دون
جامی علم به عالم دیوانگی فراخت
چون ساخت عشق رایت فرزانگان نگون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به زیبایی لب معشوق اشاره میکند و بیان میکند که تحت تاثیر این زیبایی قرار گرفته و به آن عادت کرده است. او از غم معشوق میگوید و این که اگر دلش بشکند، تنها نیازش باقی میماند. او همچنین به تشنگی عشق و درد جدایی اشاره میکند و میگوید حتی اگر چشمانش از اشک پر شود، همچنان به سوی معشوق میرود. در انتها، شاعر به مفهوم عشق و جایگاههای مختلف آن در زندگی اشاره میکند و میگوید که عشق میتواند انسان را به دیوانگی و حالات مختلف بکشاند.