نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین

خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین

هر کجا منزل کند شب گر تواند زآسمان

مه زند بهر نزولش خیمه بر روی زمین

توسن عقلم که از عشق بتان سر می کشد

عشوه آن شهسوار آخر کشیدش زیر زین

آن سپاهی را نبینم جز به لشکرگاه حشر

گر چنین آرد سپاه هجر بر جانم کمین

زارم از دوری خدا را ای که سویش می روی

چشم خود می بخشمت بستان و از دورش ببین

کحل دولت خواهی از میل سعادت دیده را

خاکی از پایش بجو خاشاکی از راهش بچین

کمترین بندگان جامی به یادش داد جان

هیچ کس یادش نداد از بندگان کمترین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از جدایی و دوری می‌گوید. او احساس می‌کند که با ترک شهر و رفتن به صحرا، به نوعی به عشق و شوقش نزدیک‌تر می‌شود. او می‌خواهد هر جا که شب می‌شود، چادری در دل زمین برپا کند. شاعر در تشبیه به اسبی که از عشق زینش سر می‌کشد، از کشش و جذبه عشق به معشوق سخن می‌گوید. همچنین، او آرزوی وصال و نزدیکی به خدا را دارد و از دوری از او گله می‌کند. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که حتی کمترین بندگان هم یاد و نام خدا را فراموش نمی‌کنند.