شمارهٔ ۷۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها
چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها
چو خوان درد نهادی خیال را بفرست
که منعمان ننشانند میهمان تنها
حدیث موی میانان چو در میان آید
تو در خیال من آیی ازان میان تنها
ز زلف و خال و خطت چون رهم به حیله عقل
گرفت از همه سو دزد پاسبان تنها
به سان خامه دو بودی زبان من ای کاش
که شرح شوق تو نتوان به یک زبان تنها
چو نی چگونه ننالم که شد ز ناوک تو
هزار روزنه ام در هر استخوان تنها
مرو به خلد برین بی خیال او جامی
که لذتی ندهد گشت بوستان تنها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تنهایی و غم عمیق خود اشاره میکند. او احساس میکند که عقل، دل و ایمانش را از دست داده و تنها جانش باقی مانده است، درست مانند یک غریبه که در کاروانی تنها مانده است. او از خیال عشقش درخواست میکند که به او کمک کند، زیرا دیگران او را تنها نمیپذیرند. همچنین، شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که توصیف عشقش با یک زبان نمیشود؛ این عشق آنقدر عمیق است که نمیتوان آن را با کلمات بیان کرد. او با ناامیدی از درد درونیاش سخن میگوید و حتی از میوههای بهشت که فراموشی معشوق را برایش به ارمغان میآورد، نیز سرباز میزند، زیرا هیچ لذتی در تنهایی وجود ندارد.