شمارهٔ ۸۰۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شاه خوبانی و ترکان خطا هندوی تو
سرکشان را طوق گردن حلقه گیسوی تو
تا تو رفتی آفتاب از زر همی تابد طناب
تا زند این خیمه فیروزه در اردوی تو
مدعی گیرم که چون آیینه رویین تن شود
کی تواند کایستد یک لحظه رو در روی تو
مه که بر شکل کمان زر برآید گاه گاه
میل آن دارد که خود را جا کند پهلوی تو
پر دعا دارم دلی تعویذوار آن دست کو
کز رگ جان بندم این تعویذ بر بازوی تو
قتل عاشق را چه بر ساعد نهی رنج کمان
یک کرشمه بس بود از گوشه ابروی تو
بنده جامی پای تا سر شوق شد بادا قبول
نامه شوقی که آرد باد ناگه سوی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر به وصف ویژگیهای خاص و دلرباییهای محبوبش میپردازد و میگوید که وقتی او دور است، حتی آفتاب هم از زر میتابد و خیمهای در اندازهاش بر پا میشود. شاعر احساس میکند که هیچکس نمیتواند در برابر زیبایی او قرار بگیرد و گویی ستارهها نیز میل دارند در کنار او باشند. او همچنین به عشق و شوق خود اشاره میکند و به قدرت تاثیرگذاری نگاه و ابروی معشوق بر دل عاشقانهاش میزند. در نهایت، او از بادهای که با شوق به سوی معشوق میآید صحبت میکند و به طور کلی حس عمیق عشق و ارادت خود را به تصویر میکشد.