شمارهٔ ۸۰۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
چون نیست بخت آنکه من یک دم شوم همراز تو
با دیگران می کن سخن تا بشنوم آواز تو
چشمت چو خصم جان شود لب را بگو خندان شود
تا ترک جان آسان شود بر عاشق جانباز تو
خواهم ز تو گویم غمی لیکن ندارم محرمی
کو بخت مقبل تا دمی سازد مرا همراز تو
نازی بکن ای غمزه زن گرچه رود جانم ز تن
جان من و صد همچو من بادا فدای ناز تو
تو طایر قدسی و کس بر تو ندارد دسترس
گسترده ما دام هوس کین سو فتد پرواز تو
صد دل شکار خود کند صد رخنه در جان افکند
از غمزه چون ناوک زند چشم شکارانداز تو
چون پرده بگشایی ز رو جامی فتد در گفت و گو
تو گلشن حسنی و او مرغ سخن پرداز تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و longing (میل و آرزو) شاعر به محبوبش است. شاعر آرزو دارد که بتواند لحظهای در کنار معشوق بماند و از زیبایی و سخن او بهرهمند شود. او از غم و تنهایی خود میگوید و از اینکه بختش به او یاری نمیکند، غمگین است. در عین حال، او از زیبایی معشوق و اثرات آن بر دل و جانش صحبت میکند و از قدرت چشم و ناز او که دلها را به تسخیر در میآورد، سخن میگوید. در کل، این شعر احساسات عمیق عاشقانه و آرزوهای شاعر را به تصویر میکشد.