نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵۴ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا دلی ست به صد گونه درد پرورده

که رفت جان و جهانم وداع ناکرده

ز من گذشت تغافل کنان نمی دانم

که طبع نازکش از من چرا شد آزرده

ز پا فکند مرا هجر او مباد آن روز

که رو به مرد کند این بلای صد مرده

بود به دیده مردم چو مردم دیده

چه عیب از آنکه شد از تاب خور سیه چرده

برون فتاد دل از پرده شکیب و هنوز

زمانه تا چه برون آرد از پس پرده

مقلدان چه شناسند داغ هجران را

خبر ز شعله آتش ندارد افسرده

دریغ و درد که جامی به خشکسال فراق

ز پا فتاد بر از کشت وصل ناخورده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و اندوه عمیق شاعر از فراق و جدایی است. شاعر به وجود دل‌دردهای گوناگون اشاره می‌کند که باعث شده جان و جهان او به وداعی تلخ برسند. او از نادانی دیگران درباره درد و رنج خود گلایه دارد و نگران است که این جدایی او را به مرگی روحی نزدیک کند. شاعر می‌گوید که دیگران نمی‌توانند عمق درد فراق را درک کنند و نمی‌دانند که جدایی چه عواقبی برای او به بار آورده است. او از اینکه حتی در زمان‌های سخت نیز دلش به امید وصال می‌تپد، ابراز حسرت می‌کند. در نهایت، شعر به این نکته می‌پردازد که جدایی و فراق، احساساتی است که تنها خود فرد درک می‌کند و دیگران از آن بی‌خبرند.