شمارهٔ ۸۷۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رخت که همچو گل از تاب می عرق کرده
هزار جامه جان را چو غنچه شق کرده
ز لطف تو ورقی خوانده عندلیب به باغ
نسیم دفتر گل را ورق ورق کرده
حق است بر تو مرا بوسه ای بود هرگز
که بینمت ز لب خود ادای حق کرده
به درس عشق دلم زان گرفت بر همه سبق
که عمر در سر تکرار این سبق کرده
تو را چه بهره رساند ز حق چو واعظ شهر
دقیقه ای که بیان کرده بهر دق کرده
ز عکس مهر رخت سرخروییم این بس
که آب چشم مرا سرخ چون شفق کرده
به نزل خامه جامی که کاغذش طبق است
دهان گشای که بهر تو بر طبق کرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و زیبایی سخن میگوید. شاعر از تأثیر دلانگیز معشوق و زیباییهای او بر جان و روح خود صحبت میکند. او احساساتش را با تصاویری از گل و عطر آنان بیان میکند و به عمق عشق و تعهد خود اشاره میکند. در عین حال، شاعر به اهمیت بوسه و دیدار با معشوق اشاره دارد و میگوید که این لحظات برایش ارزشمند و مقدس هستند. او همچنین اشاره میکند که این عشق او را به یادگیری و تکرار درسهای عشق میکشاند و در نهایت، با بیان احساساتش، حال و هوای عاشقانه و شاعرانهای را پیش میآورد.