نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۱۶ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نسیم صبحدم ای روح بخش روح فزای

به کوی دوست گذر مشکبیز و غالیه سای

ز گرد ره چو بر آن خاک در زنی نفسی

پس از اجازت دربان زمین ببوس و درآی

ببند دست به خدمت و گر مجال شود

به عرض حال من بی زبان زبان بگشای

نمودمت تن چون موی خویش ضعف مرا

به آن میان چو مو مو به موی بازنمای

چو در خرام نهد پای بر زمین برسان

تضرع رخ زردم به خاک آن کف پای

ز ناله های منش یاد ده به بزم طرب

چو مطربان خوش الحان شوند نغمه سرای

ز حال جامی اگر پرسدت بگو اینک

نوشته نامه ای از آب چشم خون پالای

ز بس که کاست اگر خوانیش تواند ساخت

درون نامه میان حروف خود را جای

پی دعای تو هر دم کشد بر رشته نظم

جواهر سخن از بحر طبع گوهرزای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ستایش نسیم صبح می‌پردازد که روح و زندگی را به ارمغان می‌آورد. شاعر از نسیم می‌خواهد که به کوی دوست (محبوب) عبور کند و در صورتی که مجالی پیدا کرد، حال او را به زبان بیاورد. او بیان می‌کند که ضعف خود را چون مویش به نسیم نشان می‌دهد و از او می‌خواهد تا با پایش، ناله و تضرع او را به زمین بزند. همچنین، به نسیم سفارش می‌کند که حالش را به جشن و طرب منتقل کند و از چشم‌هایش نامه‌ای پر از اشک و درد را بگوید. در ادامه، شاعر به دعا و خواسته‌هایش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که جواهر سخن را از دل حقیقت‌ها به دست می‌آورد.