نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۷۶ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی

زرین کمری کج کلهی تنگ قبایی

در حسن و ملاحت چه پریچهره نگاری

در سرکشی و ناز چه شوخی چه بلایی

من کی به وصالش رسم این بس که به راهش

روزی که شوم خاک ببوسم کف پایی

سوزی که مرا بر جگر از آتش عشق است

جز شربت مرگش نبود هیچ دوایی

روزی که شوم خاک و برد باد به هر سو

یابند به هر ذره من بوی وفایی

داری سر خونریز من اینک کفن و تیغ

با حکم تو کس را نرسد چون و چرایی

باشد غم هجر تو به خونابه بر آن نقش

گر از سر خاکم بدمد برگ گیایی

تو خنده زنان می گذری بی خبر از من

من گریه کنان می کنم از دور دعایی

یارب به چه خرسند شود جامی بیدل

روزی که نیاید ز تو تشریف جفایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و درد جدایی می‌گوید. او به زیبایی و فریبندگی محبوب اشاره دارد و از سوز عشق و بی‌نامی‌اش در برابر محبوبش سخن می‌گوید. شاعر بیان می‌کند که هیچ درمانی برای آتش عشقش نیست و تنها مرگ می‌تواند پایان‌دهنده‌اش باشد. او از هجران و غم‌انگیزی می‌نالد و از محبوب می‌خواهد که از حال او بی‌خبر نگذرد. در نهایت، شاعر آرزو می‌کند که در آینده از محبوبش رنجی نبیند و زندگی‌اش با خوشی سپری شود.