شمارهٔ ۱۰ - مرثیه خواجه عبیدالله قدس الله تعالی روحه جامی
جامی / قصاید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی
می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی
اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است
اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی
زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون
کز بسیط مکرمت طی شد بساط حاتمی
راستی را بود پشت از دوری او دور نیست
گر به پشت راستان افتد ز بار دل خمی
تا به ماهی رفت آب چشم محنت دیدگان
زابر محنت هرگز این سان بر زمین نامد نمی
گشت مشرق مغرب آن آفتاب عارفان
بعد ازین مشکل برآید صبح عرفان را دمی
هرکجا داغیست از مرهم برآرد روی لیک
داغ هجر اهل دل را نیست روی مرهمی
خواجه رفت و ما به داغ فرقتش ماندیم اسیر
گم مبادا هرگز از فرق مریدان ظل پیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حالتی از اندوه و حساسیت شاعر نسبت به مشکلات و غمهای جمعی مردم است. شاعر با توصیف طوفان غم و صدای ماتم در گوشش، به وضعیت ناگوار جهان اشاره میکند. او نمیداند چه بر سر انسانها آمده اما میداند که کارها در هم ریخته است و دیده میشود که انسانها با درد و بیکسی درگیرند. شاعر همچنین به قدرت عشق و نبود مرهم برای داغهای عمیق دل اشاره میکند و ابراز میکند که فراغ یار باعث اسیری او شده است. در پایان، شاعر از ترس فراموشی و گم شدن در میان پیروان یاد میکند.