نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۶ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر دل عاشق چو زخم از نشتر خاری رسد

زان گل راحت دمد چون از کف یاری رسد

چون به سیلی رانیم خواهم که دارم دیده پیش

لیک ترسم کز مژه بر دستت آزاری رسد

برکسم نبود حسد جز آنکه چون خواهد دلش

از جمال چون تو دلداری به دیداری رسسد

محنت صاحبدلان باشد غرض چون در جهان

نوبت خوبی همچون تو جفاکاری رسد

چون گرفت اکنون بر اقرارم به تو خاطر قرار

زان چه غم دارم که کس را بر من انکاری رسد

کوی تو بیمار جای شهر را ماند که چون

بگذرم بر وی ز هر سو ناله زاری رسد

جامی است آن با سگانت می کند عرض نیاز

گر به گوشت نیم شب آهسته گفتاری رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد و تمنای وصال معشوق صحبت می‌کند. شاعر از زخم‌های عاطفی خود می‌گوید و اشاره می‌کند که هر زمان به یاد معشوق می‌افتد، دلش به شدت می‌تپد و درد می‌کشد. او همچنین از ترس و دلهره‌ای که از احتمال آزار معشوق به دل می‌آورد، یاد می‌کند. شاعر در ادامه بیان می‌کند که اگرچه حسادت و غصه‌ای در دل ندارد، اما زیبایی و حضور معشوقش او را به یاد عشق می‌اندازد. او از رنج و دوری صاحبدلان سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که تنها امیدش به وصال معشوق است. در نهایت، شاعر از امید به اینکه بتواند با معشوقش در آرامش صحبت کند، سخن می‌گوید.