شمارهٔ ۱۳۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
حیفم آید ز خدنگ تو که بر خاک افتد
چشم دارد که بر این سینه صد چاک افتد
دوز چاک دلم از تیرگه صیاد مباد
که تو را زآتش آن شعله به فتراک افتد
تیرت آمد به هدف من ز هدف مدور هننز
غصه به حصه عاشق که نه چالاک افتد
مثل تو زیر فلک چون طلبم چون دانم
کین صدف را نه چو تو یک گهر پاک افتد
همچو می می خوریم خون و نمی داری باک
کس مبادا که حریف چو تو بی باک افتد
بر سر سبزه و گل گشت چمن کن که مباد
سایه سرو قدت بر خس و خاشاک افتد
جامی از زهر جداییت فتاده به هلاک
وای جان وی اگر کار به تریاک افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی احساسات عمیق عاشقانه و درد و حسرت ناشی از جدایی است. شاعر میگوید که دوستش (خدنگ) نباید به خاک بیفتد و دلش را به تیر صیاد نسپارند. او از تاثیر تیر عشق و غمهای عاشقانه میگوید و همچنین به ارزشunik خود اشاره میکند که مانند درشتی یک گوهر در صدف است. شاعر میخواهد روابط عاشقانهاش همیشه سرسبز و شاداب باشد و از افتادن سایه محبوبش بر خاکهای بیثمر ابراز نگرانی میکند. در نهایت، او به زهر جدایی و عذاب آن اشاره میکند و از خطرات و عواقب ناشی از دوری صحبت میکند.