نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش

جلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش

کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوز

تا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش

مردم از پیراهنت دیدن چه حاجت زخم تیغ

چون به قصد قتل من بالا زنی دامان خویش

هر رگم را شد به پیکان تو پیوندی جدا

کن ترحم وز تن زارم مکش پیکان خویش

من ز تو محروم و افغان من آید سوی تو

کاش بتوانم که آیم همره افغان خویش

تا نبیند چشم در نظاره ات هر بوالهوس

از سیاست ریز خونم بر سر میدان خویش

بهر جدول زر دهد خورشید گردون لاجورد

چون کند جامی سواد از بهر تو دیوان خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دلتنگی است. شاعر از زیبایی معشوقه‌اش سخن می‌گوید و اینکه چگونه می‌تواند دل را شاد کند. او از غم و زخم‌هایی که عشق به او زده یاد می‌کند و به میل و خواسته‌اش برای نزدیک شدن به معشوق اشاره دارد. در این میان، او به احساسات خود و نارضایتی‌اش از دوری از معشوقه اشاره می‌کند و آرزو می‌کند که بتواند همراه با غم و ناله‌اش به او برسد. شاعر به نوعی به سیاسیت و سختی‌های عشق نیز اشاره دارد و می‌خواهد کسی نبیند که او چگونه در عشق رنج می‌کشد. در نهایت، او به زیبایی‌ها و تاثیر معشوقه‌اش در زندگی‌اش اشاره می‌کند و به امید دیدار دوباره‌اش دل خوش می‌دارد.