شمارهٔ ۲۱۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در دهانت شک است و آن دو سه خال
گرد لب نقطه هاست بر شک دال
قاصرند از مثال قامت تو
نخل بندان کارگاه خیال
نیست مرغ هوای عشق تو را
هیچ چیزی به از فراغت بال
بیخودند از جمال طلعت تو
ساکنان سرادقات جلال
بین سرشک مرا که از خاطر
شوید آب روان غبار ملال
حالت از بانگ نی چه سود ای شیخ
چون نیی واقف از حقیقت حال
عمر جامی ازان دهان و میان
می رود در خیال های محال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی معشوق و احساسات عمیق خود نسبت به او میپردازد. او شک و تردید را در لبان معشوق میبیند و به این نکته اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند بر احساسات او غلبه کند. زیبایی معشوق او را تحت تأثیر قرار داده و شیفتگیاش را نشان میدهد. شاعر همچنین به عمر کوتاه و گذرا اشاره کرده و میگوید که این عمر در خیالات باطل سپری میشود. در نهایت، او از حال و هوا و حقیقت وجود خود میگوید و میخواهد که از غم و ملال رهایی یابد.