شمارهٔ ۲۱۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مراست بی رخ تو شادیی به غم نزدیک
شبی و روزی در تیرگی به هم نزدیک
شب فراق تو از حد گذشت کی باشد
که آید این شب محنت به صبحدم نزدیک
برست ز آفت امساک زهد هر که نشست
ز خم باده به سرچشمه کرم نزدیک
مناز گو شه دوران به جام جم که بود
سفال میکده ما به جام جم نزدیک
چو شوق قاید رهرو بود نباشد دور
گرش به دیده نماید ره حرم نزدیک
چو ریگ گرم دوصد کوه آتش است به راه
مرا چه زهره که سویت نهم قدم نزدیک
رخت ز دیده تر دامنان نگه می دار
که کم نهد کسی آیینه را به نم نزدیک
ز علم و فضل چه لافم که دهر می سنجد
متاع بیش ز بیشم به کم ز کم نزدیک
مباش غمزده جامی که کاروان وجود
رسیده است به سرمنزل عدم نزدیک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس عمیق شاعری میپردازد که از دوری معشوق به شدت رنج میبرد. او میگوید که در غیاب معشوق، هیچ خوشی و شادی را نمیتواند احساس کند. شب و روز برای او به یکدیگر نزدیک شده و تلخی فراق همچنان ادامه دارد. شاعر از زهد و وفاداری سخن میگوید و اشاره میکند که به دلایل مختلف از جمله عشق و شوق به معشوق، مسیر زندگی برای او هموار نمیشود. او در نهایت به این نتیجه میرسد که وجودش به سمت عدم نزدیک میشود و باید از غمزدگی دوری کند. شعر به نوعی به جستجوی معنا و زیبایی در زندگی و عشق اشاره دارد و همچنان حس ناکامی و دلتنگی را در خود دارد.