شمارهٔ ۲۲۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر به گوشه محراب زاریی کردم
به یاد ابروی تو اشکباریی کردم
قرارگاه دلم زلف بی قرار تو بود
عجب مدار اگر بی قراریی کردم
هوای زلف و رخت در دلم کهن شده بود
ز نودمیده خطت تازه کاریی کردم
نبرد بار غمت پای صبر من از جای
به زیر بار غمت بردباریی کردم
بر آستان تو سودم به خاک روی نیاز
سگان کوی تو را حق گزاریی کردم
شبی به سوی تو گفتی گذر کنم چو خیال
در انتظار تو شب زنده داریی کردم
برآر حاجت جامی چو گفتمت حالش
که این فسانه به امیدواریی کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سحر در محراب به یاد محبوبش اشک ریخته و از دلتنگی و بیقراریاش صحبت میکند. او در دلش برای زیبایی محبوبش هوایی تازه ایجاد کرده و صبرش را در برابر رنجهای عشق به چالش کشیده است. به درگاه محبوبش میرود و به خاک میافتد و برای او دعا میکند. او در انتظار محبوب شب را بیدار مانده و امیدوار است که حاجتش برآورده شود. در کل، این شعر بیانگر عشق عمیق و تلاش برای نزدیکی به معشوق است.