شمارهٔ ۲۷۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر سر کویت ز من خشک استخوانی مانده
پیش تیرت یادگار از من نشانی مانده
در بیابان غمت تا رفته عقل و صبر و هوش
چیست دل سرگشته ای ازکاروانی مانده
زیر ابرو چشم و رخسارت بود بر روی گل
خفته ترکی مست و بر بالین کمانی مانده
تا یکی را زان دو لب پوشیده خط گویی ز من
نیم جانی گشته غایب نیم جانی مانده
جان بر اوج آسمان از آستانت دور هست
بر زمین مرغی ز عالی آشیانی مانده
بی توگفت و گو نخواهم بهر ناله در رهت
چون درآیم در دهان جنبان زبانی مانده
مانده جامی از جوانی دور و زانش باک نیست
باک ازان دارد که مهجور از جوانی مانده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حسرت و اندوهی عمیق اشاره دارد که پس از جدایی از معشوق بر او حاکم شده است. او از باقیمانده احساسات و خاطراتش یاد کرده و میگوید که حتی در بیابانی که پر از غم است، عقل و صبر او از دست رفته و تنها دلش سرگردان مانده است. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و از خواب و مستی او میگوید. او همچنین به زندگیاش در دوری از معشوق و حس تنهایی اشاره میکند و میگوید که حافظه جوانیاش هنوز زنده است، اما همچنین از آنچه که از دست داده، متاسف است. این شعر در واقع بیانگر احساسات عمیق عشق، حسرت و یأس است.