شمارهٔ ۲۸۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهی
وگر به خود گذرم فرصت نظر ندهی
خوشم بدین که به دریوزه بر درت گذرم
مراد خاطر من گر دهی و گر ندهی
بهای بوسه نهی نقد جان چه خوش باشد
کزین معامله با دیگران خبر ندهی
گهی که بخش کنی غم خدا جزات دهاد
اگر نصیب من از جمله بیشتر ندهی
مباد کس که به خواب آیدت ازان ناله
که شب ز ناله من تن به خواب درندهی
به قد تو نخل تر و تازه ای و لب رطب است
عجبتر آنکه به ما غیر خار بر ندهی
مزاج یار لطیف است جامی آن بهتر
که لب ز نطق ببندی و درد سر ندهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس عمیق عشق و وابستگی خود به معشوق میپردازد. او از معشوق میخواهد که اجازه عبور به سوی خود را بدهد و به احساسات او توجه کند. شاعر به طور نمادین از تبعات عشق و دلبستگی سخن میگوید و به ارزش بوسه و نزدیکی به محبوب اشاره میکند. او همچنین از غم و درد ناشی از عشقش سخن میگوید و به زیبایی و لطافت معشوق اشاره دارد. در نهایت، شاعر به تمایلش برای درک و فهم معشوق اشاره میکند و به این نکته میپردازد که بهتر است معشوق سکوت اختیار کند تا درد دل او را احساس نکند.