نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

داغ جفا که برکسان زآتش کین خود نهی

کاش به جان عاشق بی دل و دین خود نهی

باد زمین به راه تو تارک بندگان که تا

هر طرفت فتد گذر پا به زمین خود نهی

ای بت آمده ز چین لاف زنان به روی او

زود بود کزین خطا روی به چین خود نهی

بر سر ره نشسته ام بو که چو مست بگذری

پای به سهو بر سر راه نشین خود نهی

تاجورا کجا رسد کامت ازان نگین لب

گرنه به کفه بها تاج و نگین خود نهی

رشح می از لبش دلا شهد شهادت تو بس

به که ازان ذخیره ای روز پسین خود نهی

قدرشناس گوهرت نیست زمانه جامیا

در کف سفله تا به کی در ثمین خود نهی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به معشوقی می‌پردازد که از درد و رنج ناشی از عشق رنج می‌برد. او از معشوق می‌خواهد که از آتش کین و جفا دوری کند و به دل عاشق رحم کند. شاعر بیان می‌کند که چقدر با جدایی او رنج می‌کشد و می‌خواهد که معشوق به خود بیاید و از خطاهایش بر حذر باشد. او به انتظار معشوق نشسته و خواستار توجه و عشق اوست. در نهایت، شاعر به ارزش درونی خویش اشاره می‌کند و از زمانه گله می‌کند که قدرش را نمی‌داند. در کل، شعر احساسی عمیق و دردی را از عشق و جدایی به تصویر می‌کشد.