شمارهٔ ۳۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
تا کرد جا به گوشم آوازه جمالت
خلوتسرای دل شد جولانگه خیالت
در هجر تو بمردم نشنیده بوی وصلت
در دام تو فتادم نادیده زلف و خالت
تو شاه ملک حسنی من تنگدل گدایی
در خاطرم نگنجد اندیشه وصالت
شرح ملامت خویش از هجر تو چه گویم
ترسم که طبع نازک گیرد ازان ملالت
بر آسمان نتابد ماهی به احترامت
دربوستان نروید سروی به اعتدالت
از آسمان مه افتد در سجده بر زمینت
گر بر زمین بتابد یک گوشه از هلالت
گفتی که سرخ رو شد جامی ز نظم رنگین
آری ز گفته خود دارد بسی خجالت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی محبوب خود سخن میگوید و بیان میکند که چگونه عشق او قلبش را تسخیر کرده و او را در غم هجرانش به مرگ نزدیک کرده است. او خود را گدایی در پادشاهی زیبایی میبیند که آرزوی وصالش را دارد. شاعر از درد و ملامت ناشی از دوری محبوبش شکایت میکند و میگوید که هیچ زیبایی حتی در آسمان و زمین به پای محبوبش نمیرسد. در پایان، به شرم و خجالت از زیبایی و سخنان محبوبش اشاره میکند.