شمارهٔ ۳۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ماهی که خاست در شهر از رفتنش قیامت
شکر خدا که آمد باز از سفر سلامت
من شاه تخت عشقم تاج شرف به فرقم
سنگی که بر سر من می آید از ملامت
عشقم ندیم جان شد بی عشق اگر ز جانم
روزی دمی برآمد، دارم بر آن ندامت
بررغم شیخ شهرم پیر مغان دهد می
پیش من این کرم هست افزون ز صد کرامت
گر وصف گل نویسم یا حال سرو گویم
اینها همه کنایت زان عارض است و قامت
چشمم کند نظاره آن رو و دل شود خون
آن می کند جنایت وین می کشد غرامت
جامی به عزم کعبه دیگر نبست محمل
تا شد حریم دیرش سرمنزل اقامت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بازگشت محبوبی صحبت میکند که رفتنش مثل قیامت بوده و حالا به سلامت بازگشته است. او به عشق و مقام خود اشاره میکند و از ملامتها و دشواریهایی که در عشق متحمل شده، سخن میگوید. شاعر به زیبایی و معشوقهاش علاقهمند است و از درد و عذابی که از عشق میبرد، شاکی است. در نهایت، او به عشق و زیبایی معشوقهاش نوعی سامان و قرار میبخشد، و میگوید که دیگر به هیچ کجا نمیرود، چرا که عشقش را یافته است.