شمارهٔ ۴۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت
یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقت
بر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت
خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالم
ترسم که گر بنالم رحمی دهد خدایت
هر سو که می خرامی با آنکه همچو سایه
افتاده بر زمینم می آیم از قفایت
زان دم که خاص بینم جورت به آشنایان
ز اهل جهان نخواهم جز با خود آشنایت
از بس که بر سر آید سنگم ز پاسبانان
کردن توان حصاری پیرامن سرایت
جامی دعای خود را قدری ندید چندان
کرد از زبان پاکان دریوزه دعایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از احساس تنهایی و درد ناشی از جدایی از محبوبش سخن میگوید. او به نازکدلی و وابستگیاش اشاره میکند و میگوید که این جدایی بر او دشوار است. همچنین، از سکونت در نزدیکی محبوبش و آرزوی بازگشت او سخن میگوید. شاعر با اشاره به زخمهایی که از عشق خورده، بیان میکند که به این درد عادت کرده و از خداوند میترسد که بر او رحم کند. در پایان، او از دعایی میگوید که امیدش را در عدم آشنایی با دیگران برانگیخته است. کل شعر بیانگر مفهوم عشق و دلتنگی است.