شمارهٔ ۶۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو نقشبند ازل نخل دلربای تو بست
دل شکسته عشاق در هوای تو بست
پی عبادت صاحبدلان دوصد محراب
به جلوه گاه بتان نعل بادپای تو بست
تنت ز بستن بند قبا گرفت آزار
کدام سنگدل آن بند بر قبای تو بست
بشستم از نم مژگان روان چو کلک خیال
به لوح خاطر من صورتی به جای تو بست
فتاد صدگره مشکلم به رشته جان
به هر گره که سر زلف مشکسای تو بست
شدم گدای تو بس تاجدار تخت نشین
که بر میان کمر خدمت گدای تو بست
ز طره پرده مکش پیش رو که دور سپهر
بقای جامی دلخسته در لقای تو بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعری به معشوق است. شاعر میگوید که در آغاز عشق، دلش را به عشق معشوق بسته و دل عشاق دیگر نیز در آرزوی او شکسته است. او از عبادت صادقانه عاشقان در برابر معشوق و زیباییهای او سخن میگوید و به توصیف درد و رنجی که از بندهای عشق متحمل شده، میپردازد. شاعر به قدرت و زیبایی معشوق اشاره میکند و خودش را به عنوان گدای او معرفی میکند. در انتها، او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که عشقش مانند جامی پر از احساسات در ارتباط با معشوق باقی مانده است.