نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جز مرغ غمت کرده به دل خانه کسی نیست

جاساخته جز جغد به ویرانه کسی نیست

زد بر در دل حلقه خیالت ز سر زلف

گفتم که درون آی که بیگانه کسی نیست

در میکده ها گشتم و در صومعه ها نیز

از چشم تو بی نعره مستانه کسی نیست

از روی و لب و زلف تو امروز درین شهر

جز عاشق و میخواره و دیوانه کسی نیست

گو با دگران شرح کرامات خود ای شیخ

در مجلس ما قابل افسانه کسی نیست

از نکته یکتایی حسنت چه زنم دم

شایسته این گوهر یکدانه کسی نیست

جامی چو دلت رفت به سینه چه زنی سنگ

در کوفتنت چیست چو در خانه کسی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به غم و تنهایی شاعر اشاره دارد. شاعر احساس می‌کند که هیچ‌کس جز عشق و فراق معشوق در دلش جا ندارد و هیچ کس جز جغد (نماد تنهایی و ویرانی) در ویرانه دل او نمی‌باشد. او به خیال معشوق دل می‌بندد و از او می‌خواهد که به درون بیاید، چون دیگر بیگانه‌ای وجود ندارد. شاعر در جستجوی عشق در میخانه‌ها و صومعه‌ها بوده و می‌بیند که هیچ کس جز عاشق و دیوانه در این شهر نیست. او از شیخ می‌خواهد که داستان‌های خود را با دیگران بگوید، زیرا در این مجلس دیگر کسی وجود ندارد که قابل روایت باشد. شاعر همچنین به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که این زیبایی‌ها بی‌نظیرند و هیچ‌کس شایسته‌ی آنها نیست. در نهایت، او به تنهایی و غم خود اشاره می‌کند و می‌پرسد که چه باید درباره‌ی دل شکسته‌ی خود بگوید وقتی که کسی در خانه‌اش نیست.