شمارهٔ ۱۰۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با داغ تو چو لاله دلم خویش برآمده ست
داغ توام ز باغ کسان خوشتر آمده ست
افسون بی غمی چه کنم کز رخ تو دور
یک غم ز دل نرفته صد دیگر آمده ست
کردی به خانه ام ز در مرحمت گذر
امروز بختم از در دیگر درآمده ست
مشکل که ایستد ز مژه خونم اینچنین
کز غمزه تو بر رگ جان نشتر آمده ست
فرسوده قالبم که دل آتشین در اوست
خاکستری نهفته در او اخگر آمده ست
گوهر خوش است و لعل خوش اما ز دست تو
سنگی که می رسد ز همه بر سر آمده ست
روشن دلم که مهبط انوار قدس بود
از صورت تو بتکده آزر آمده ست
در دفترم محاسب اوصاف دلبری
وصف خط عذار تو سردفتر آمده ست
خط لبت که در دل جامیست بسته نقش
ایمن ز شست و شو چو خط ساغر آمده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به محبوب سخن میگوید. او از درد و رنجی که به خاطر دوری از محبوب احساس میکند، مینویسد و به تضاد زیبایی و گناهی که از چشمان محبوبش ناشی میشود، اشاره دارد. شعر بیانگر دلتنگی، اشتیاق و تألم شاعر است و نشان میدهد که چگونه این احساسات در وجود او رسوب کرده و به نوعی روحش را تحت تأثیر قرار داده است. همچنین شاعر به زیباییهای محبوب اشاره میکند و آن را معیاری برای نیکوییها و زیباییها میداند که در مقایسه با آنچه در عالم وجود دارد، بسیار برتر است. در نهایت، شاعر احساس میکند که محبت و زیبایی محبوب، روح او را چراغان کرده و زندگیاش را پر از پیچیدگیهای عشق و شیدایی کرده است.