شمارهٔ ۱۰۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
مردم چشمم ز تو خالی بس است
مونس جان از تو خیالی بس است
ماه فروشد بنمای ابروان
نایب ماه از تو هلالی بس است
بهر رکاب تو ز خون جگر
بر رخ من بسته دوالی بس است
خوان چه حد من که نهم پیش تو
خدمت درویش خلالی بس است
مایل طوبی نشوم در بهشت
باغ مرا چون تو نهالی بس است
نیست سپه شرط جهانگیریت
از تو همین عرض جمالی بس است
ساغر زر پر چه کنی بهر من
بر کفم آلوده سفالی بس است
مزد غزلهای تو جامی تمام
نیم قبولی ز غزالی بس است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به طور کلی از احساس عشق و اشتیاق عمیق به معشوق صحبت میکند. شاعر اشاره میکند که وجود مردم بدون عشق معشوق برای او خالی و بیمعنی است. او زیبایی و جذابیت معشوق را با ابروانش مقایسه میکند و میگوید که برای خدمت به او، جانش را نیز فدای او میکند. شاعر همچنین به بهشت و نعمتهای آن اشاره میکند و میگوید که باغش به اندازه زیبایی معشوق ارزشمند است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ چیز دیگری به جز زیبایی معشوق برایش ارزش ندارد و حتی چیزهایی مانند شراب زرین هم برای او بیفایدهاند.